رویای سبز
آنچه در چشمان من خواندی تنها یک نگاه نبود ، یک دنیا عشق بود !
آنچه که درون قلبم حس کردی تنها تپش قلبم نبود ، تو بودی و یک عالمه ابراز محبت
درون آن !آنچه که در نگاه تو دیدم ، چشمهای خیسم بود و فرصتی دیگر برای آرامش
این دل!
برای من لحظه های در کنار تو بودن یک نفس تازه بود ، نفسی از اعماق وجودم ، با
آرامشی عاشقانه !
در لحظه های دیدارمان حتی آن سکوت بین ما نیز عاشقانه است ،
سکوتی که صدای
نفسهایت در ذهنم تکرار میشد !
دلم نمیخواهد دیدار با تو تنها یک رویا باشد ، دلم نمیخواهد فردا که رسید
اینها همه یک افسانه باشد، آرزو دارم فردا که آمد این لحظه ها همه یک
خاطره باشد !
یک خاطره شیرین ، از یک نگاه عاشقانه در چشمهای دو عاشق ، مثل من ، مثل تو ،
مثل ما !
پس سرت را بر روی شانه هایم بگذار و از رویاهای شیرین فرداهای با هم
بودن در دلت بگو!
تو عاشقانه برایم درد دل کن ، من نیز با سکوت عاشقانه گوش میکنم به رویاهایت!
رویاهایی که آرزوی ما به حقیقت پیوستن آنهاست !
رویایی به رنگ سبز ، به شیرینی عشق ، به لطافت دستهای مهربان تو !
آنگاه که ما برای هم باشیم ،زندگی برای من و تو لحظه به لحظه آن یک
خاطره شیرین است !
خاطره ای از روزهای آشنایی ، تا لحظه های عاشقی ، و بعد از آن آغاز یک زندگی پر
از عشق !
بیا تا با هم به سوی آن آغاز سفر کنیم ، سفری که همسفران آن تنها
من و تو باشیم!
نگو که از فردا میترسی ، نگو که از عشق می هراسی ، بگو که امیدوارانه و
عاشقانه پا به پای من به سوی خوشبختی می آیی!
با امید تو من نیز امیدوار میشوم به فردای پر از روشنایی و عشق !












ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط : اميد غلامی

