جمعه سی ام فروردین 1387
یادگار عشق

یادگار عشق
در کنار ساحل دریا قدم میزدم به یاد تو ، موجها می آمدند به کنارم و میرفتند،
اما تو نبودی!
تو نبودی اما یادت در قلبم بود ، تو نبودی اما به یاد تو در کنار دریا قدم میزدم...
لحظه باریدن باران ، تنهای تنها در زیر قطره های باران قدم میزدم اما تو نبودی !
تو نبودی ولی باران بود ، باران یاد تو را در دلم زنده کرد !
شاید این یک آغاز بود ، آغاز دلتنگی ها ، شروع آرزوهای در کنار تو بودن !
لحظه غروب که رسید یاد تو در دلم غوغا به پا کرد و چشمهایم به یاد تو بارانی شد!
کاش در کنارم بودی ، آن اشکها را تنها تو میتوانستی از روی گونه هایم پاک کنی!
آن دستهای سرد را تنها تو میتوانستی با دستهای گرمت گرم کنی !
لحظه های دور از تو بودن میگذرد اما خیلی دیر ....
لحظه ها میگذرد و سهم دلم از آن دلتنگیست !
از دلتنگی تو چند قطره اشک و یک دل پر از درد دل به جا می ماند !
همین که به عشق تو زنده ام برای من یک دنیا با ارزش است!
این اشکهایم ، دلتنگی هایم ، غصه هایم فدای آن عشق پاکت !
عشق تو آنقدر مقدس است که به خاطر آن جانم نیز فدایش خواهم کرد !
هر جا که بدون تو باشم شکی نیست در آن که یک دلتنگم!
هر جا که باشیم ، با هم و در کنار هم مطمئن باش که خیلی خوشبختم!
ساحل دریا یادگاری بود از دلتنگی هایم ، لحظه باریدن باران خاطره ای بود از
عشقم و غروب که رسید یادگاری از چشمهای خیسم به جا ماند !
تو باشی همه چیز زیباست، دیگر دلتنگی در دلم نیست ، تو هستی و یک دنیا
خوشبختی!
تو را با تمام غم ها و غصه های دنیا ، دلتنگی ها و اشکهایم میخواهم عزیزم !
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط : اميد
جمعه شانزدهم فروردین 1387
رویای سبز
رویای سبز
آنچه در چشمان من خواندی تنها یک نگاه نبود ، یک دنیا عشق بود !
آنچه که درون قلبم حس کردی تنها تپش قلبم نبود ، تو بودی و یک عالمه ابراز محبت
درون آن !آنچه که در نگاه تو دیدم ، چشمهای خیسم بود و فرصتی دیگر برای آرامش
این دل!
برای من لحظه های در کنار تو بودن یک نفس تازه بود ، نفسی از اعماق وجودم ، با
آرامشی عاشقانه !
در لحظه های دیدارمان حتی آن سکوت بین ما نیز عاشقانه است ،
سکوتی که صدای
نفسهایت در ذهنم تکرار میشد !
دلم نمیخواهد دیدار با تو تنها یک رویا باشد ، دلم نمیخواهد فردا که رسید
اینها همه یک افسانه باشد، آرزو دارم فردا که آمد این لحظه ها همه یک
خاطره باشد !
یک خاطره شیرین ، از یک نگاه عاشقانه در چشمهای دو عاشق ، مثل من ، مثل تو ،
مثل ما !
پس سرت را بر روی شانه هایم بگذار و از رویاهای شیرین فرداهای با هم
بودن در دلت بگو!
تو عاشقانه برایم درد دل کن ، من نیز با سکوت عاشقانه گوش میکنم به رویاهایت!
رویاهایی که آرزوی ما به حقیقت پیوستن آنهاست !
رویایی به رنگ سبز ، به شیرینی عشق ، به لطافت دستهای مهربان تو !
آنگاه که ما برای هم باشیم ،زندگی برای من و تو لحظه به لحظه آن یک
خاطره شیرین است !
خاطره ای از روزهای آشنایی ، تا لحظه های عاشقی ، و بعد از آن آغاز یک زندگی پر
از عشق !
بیا تا با هم به سوی آن آغاز سفر کنیم ، سفری که همسفران آن تنها
من و تو باشیم!
نگو که از فردا میترسی ، نگو که از عشق می هراسی ، بگو که امیدوارانه و
عاشقانه پا به پای من به سوی خوشبختی می آیی!
با امید تو من نیز امیدوار میشوم به فردای پر از روشنایی و عشق !












ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط : اميد
شنبه دهم فروردین 1387
یادگاری از زمستان
یادگاری از زمستان
به نام خداوند ایثار و انصاف

فرا رسیدن عید نوروز سال ۱۳۸۷ را به همه شما عزیزان تبریک عرض مینمایم
امیدوارم که همگی شما عزیزان سال خوب و پربرکتی رو در پیش داشته باشید






یا مُقَلِّب القلوبِ وَالاَبصار
یا مُدَبِّر َاللَّیلِ و النَّهار
یا مُحَوِّلَ الحَولِ وَالاَحوال
حَوِّل حالَنا الی اَحسَنِ الحال
برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال وهمه سال مبارک بادت این روز وهمه روز


خاطره ای از پاییز یادگاری از زمستان
از پاییز برگ ریزان که از بهار نیز زیباتر بود تا زمستان خاطره ای از پاییز بهاری!
از آن خش خش برگهای درختان تا بارش نم نم باران یک دنیا خاطره برجا
مانده و امروز یادگاری از پاییز و زمستان به جا می ماند !
بهار من که گذشت ، بهار ما آمد ....
بهار عمر من پاییز بود که گذشت ، این بهار ، بهار زندگی من است !
بهاری زیباتر از دیروز که بوی محبت از شکوفه هایی به رنگ عشق همه جا را
فرا گرفته!
زمستان گرچه پر از خاطره های ماندگار بود اما تنها یادگاری که از آن
به جا ماند همین بهار بود !
ای دنیا از خواب سردی که رفته ای بیدار شو ، بهار آمده !
ای تو که در دلت یک دنیا غم و اندوه نهفته است چشمهایت را باز کن و تنها یادگار
روزهای سرد زندگی را ببین !
حالا عاشقانه زندگی کن ، مثل ما ، مثل او که به امید تو لحظه هایزندگی اش میشه
بهاریست ! بوی بهار را حس کن ، شکوفه های زیبا را که به امید تو بر روی درختان
نشسته اند را ببین حالا تو نیز بهاری شو !
بهاری باش ، و مثل بهار پر از هیاهو باش !
پرندگان به هوای تو آمده اند که برایت بخوانند آواز آمدن طلوع دیگر از یک سال جدید!
سالی که رفت دیگر گذشت ، به فردا بیندیش ، به بهاری دیگر ، به طلوعی دیگر !
اگر قلبت پر از غم است ، غمها را از دلت رها کن ، شاد باش و عاشقانه
به عشق فردای زیباتر از دیروز زندگی کن !
امسال سال تو است ، سال زنده کردن خاطره هایی به رنگ سبز!
من دیگر به دیروز نمی اندیشم ، تو نیز مثل من به فردای خویش امید داشته باش !
گرچه بهار می آید و زود میگذرد اما هنگام رفتنش تو نیز همراه با او همسفر باش !
از پاییز بهاری ، تا طلوع یک فصل رویایی !
از زمستان سرد ، تا خاطره هایی به رنگ سبز !
و اینک خاطره ای از پاییز و یادگاری از زمستان به جا مانده است خاطره ای به زیبایی
پاییز و به طراوت باران !
غصه ها را در آغاز این بهار از دلت بیرون کن ، قلبت را پر از عشق و امید کن و
در این سال جدید با یاری خداوند یک زندگی تازه را امیدوارانه تر از دیروز آغاز کن !
من دیگر به دیروز نمی اندیشم زیرا میدانم که فردای من خیلی زیباست !
ای دنیا از خواب زمستانی ات بیدار شو که بهار آمده !
بوی بهار بوی پیراهن تو را میدهد ، زیبایی بهار به زیبایی چهره مهربان تو است ،
رنگ آن
به قشنگی رنگ چشمهای زیبای تو است و طراوات آن به پاکی قلب عاشق تو است
عزیزم !





ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:50 بعد از ظهر توسط : اميد
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
حالا نوبت تو است !
حالا نوبت تواست!
تو خودت را نشان بده و بگو که عاشقی !
چرا سکوت کرده ای؟ چرا حرفی نمیزنی ؟ درد دلت را بگو؟
حالا نوبت تو است که عشقت را به من و همگان نشان دهی !
بگو که چقدر مرا دوست داری ، بگو مرا برای چه میخواهی ؟
من تو را درک کردم ، بهانه های تو را تحمل کردم ، حالا نوبت تو است که
مرا درک کنی و بفهمی که در قلب من چه میگذرد!
چگونه بگویم که تنها تو را میخواهم ، چگونه عشقم را به تو ثابت کنم؟
حالا نوبت تو است من که تنها در راه عشق جانم را فدایت نکرده ام !
نه دیگر این فکر را از سرت بیرون کن ! جان من در راه عشق فدا شده !
این تنی که میبینی روح من است ، تن من در راه عشق از روحم جدا شده!
من که ماندم و ساختم با تو و در غم عشقت سوختم ، حالا نوبت تو است که
بسوزی و بفهمی که آتش عشق چقدر دردناک است !
حالا نوبت تو است که در مقابل سرنوشت بایستی و ثابت کنی که تنها مرا
میخواهی!
حالا نوبت تو است که نام را فریاد بزنی و بگویی که تنها به عشق من زنده ای !
حالا نوبت من است که سکوت کنم و تو پاسخ سکوتم را به قلبم بدهی !
من که هر چه گفتی ، گفتم به روی چشمهایم ، هر چه اشکم را در آوردی گفتم
فدای آن بی وفاییهایت ، هر چه مرا سرزنش کردی ، گفتم مرا ببخش عزیزم !
حالا نوبت تو است ، که به من محبت کنی و عشق بورزی !
حالا نوبت تو است که معنای عاشق بودن و عاشق ماندن را به من بیاموزی!
من که ماندم و ساختم با تو و در غم عشقت سوختم
حالا نوبت تو است که بسوزی و بفهمی که
آتش عشق چقدر دردناک است !




































جای من در قلب تو!
هر جا که باشم ، همینم ! یک عاشق!
هر جا که باشم ، دور از تو یا در کنار تو ، همینم ! یک مجنون !
فرقی ندارد کجا باشم ، چه کسی باشم یا در چه حالی باشم ،
من همینم ، یک دلداده !
نه برای کسی هستم ، نه برای خودم ، من تنها برای تو هستم !
برای تو هستم و برای تو خواهم ماند !
مهم نیست که یک دیوانه ام ، مهم نیست که لحظه به لحظه دلتنگم ، مهم این است
که دوستت دارم!
هر جا که باشم به یادت هستم ، یاد تو تکرار لحظه های زیبای عاشقیست !
لحظه های من پر از عشق است ، تکرار آن پر از جنون و دیوانگیست !
فرقی ندارد تو مرا بخواهی یا نخواهی ، فرقی ندارد تو مرا دوست داشته باشی
یا نداشته باشی ،مهم این است که من تنها تو را میخواهم !
هر جا که بروی به دنبالت می آیم ، به من بگویی نیا ، باز می آیم! می آیم تا به تو
برسم ! هر جا که باشم ، همینم ، یک عاشق !
عاشقی که دیگر هیچ چیز برایش مهم نیست و تنها تو برای او با ارزشی!
زندگی را با تمام زیباییهایش بدون تو نمیخواهم!
زندگی را با تمام سختی هایش تنها با تو میخواهم!
هر جا که باشی ، من هستم ، دنبال من نگرد ، من در قلبت هستم !
آری آن لحظه که درهای قلبت را به روی من بستی من در کنج قلبت خانه کرده ام !
حالا اگر میخواهی این خانه را ویران کن ، من حتی در ویرانه قلبت نیز زندگی
خواهم کرد !
نه دیگر من از قلبت بیرون نمیرم !
هر جا که باشم ، جای من در قلبت است عزیزم !
































ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط : اميد